شاهگل بیست و یکم
یک - چرا آدمیزاد عادت نمیکند به شنیدن حرفهای قشنگ؟ چرا هنوز بعد این همه سال شنیدن این جملههای تکراری اینقدر هیجان انگیز است؟ چرا هنوز میشود با شنیدن اینکه «امروز چقدر خوشگل شدهای!» یا « چقدر این روسری بهت میآید!» خوشحال شد؟ مادرم هنوز با شنیدن جمله اینکه بهش نمیآید دختر گندهای مثل من داشته باشد، ذوق میکند. مادرم از سی سالگی تا حالا از شنیدن این جمله ذوق کرده است. من وقتی کسی بهم میگوید که «بچه هم داری؟» یک قدم به ملکوت نزدیکتر میشوم. آ. که همکارم بود، صبحمان را با یک عالمه حرفهای قشنگ شروع میکردیم. او حواسش بود که من شال جدیدی سرم کردهام و من اول همه، میدیدم که چه تل خوشگلی روی موهای تابدارش زده و هر روز صبح، وقتی که صدای کارت زدنش را میشنیدم میدانستم که یک اتفاق خوب دارد میافتد. از بعد از آ. یاد گرفتم که من هم به این ریزه کاریها نگاه کنم و بگویم. گفتن بعضی حرفهای کوچک خرجی ندارد. اما لبخندی که مینشیند گوشه لب آدمها، مدتها آنجا میماند. هیچ کس آنقدرها بزرگ نشده که از شنیدن جمله اینکه «امروز چشمهایش جور دیگری برق میزند.» ذوق نکند.
دو – بهارهام، استاد این حرفهاست. یک دقیقه که جلوی رویش بایستی، چنان از فرق سر تا نوک پایت را شایسته تعریف میداند که اعتماد به نفس آدمیزاد یکی دو درجه بالاتر میرود. بهارهام، دو سه روز است که سی و شش ساله شده. برای سی و شش سالگیاش آرزو میکنم که بتواند با آن نگاه قشنگ به خودش هم نگاه کند و قبل از اینکه به پف پلکها و رنگ چهرهاش گیر بدهد، یادش بیاید که دختر بی نظیریست و حتی بعد این همه سال و حتی از این سر دنیا...
سه – امیر میگوید: «ماشین ظرفشویی را شبها روشن نکن!» دوست ندارد با صدای هوهوی زمزمه ماشین ظرفشویی بخوابد. من از اینکه صبحم را با این صدا شروع کنم متنفرم. امروز صبح بعد قریب به ده سال زندگی مشترک کشف جدیدی کردم. فهمیدم که برای امیر مهم است که شبهایش را چطور تمام کند و برای من مهم این است که صبحم را چطور شروع کنم. شبهای بعد از میهمانی وقتی من با همه خستگیها باز دارم در آشپزخانه میپلکم، برای این است که دوست ندارم صبح فردایم را با کوه ظرفهای نشسته شروع کنم. دوست دارم صبح که چشمم را باز میکنم، روز تازه باشد و نو. من یک گنجشکم، لابد!
چهار – باید بروم سرکار.