خرده جنایتهای عصر جمعه
یک -
بى حوصلهام، تقصير هورمونها هم نيست. شدهام يك پارچه اضطرار. تحمل خودم
را ندارم. از كى جمعهها اينقدر سنگين شدند و از كى تحملشان اينقدر سخت شد؟ جمعه،
مثل حريفى نشسته روى سينهام، نه مىتوانم كنار بزنمش و نه آنقدر قوى است كه نفلهام
كند. من و جمعه با
هم كشتى مىگيريم. جمعه مرا زمين مىزند. از صداى خندهاش چندشم مىشود. سر پسرم
داد مىزنم: " آخه آدم با مامانش اينطورى حرف مىزنه؟" با حرص مىگويد:
" بله!" فكر مى كنم يك جايى اشتباه كردهام اما نمىدانم كجا. گاهى فكر
مىكنم اشتباهم از لحظه انتخاب رشتهام شروع شد يا از وقتى كه تصميم گرفتم از
استانبول برگردم و درسم را تمام كنم يا از همين بى حوصلگيم در مادر بودن. سرِ نخ
پيچيده و گم شده، تقصير كمردرد هم هست. وقتهايى كه كمردردم زياد مى شود فكرهاى
سياه مى زند به سرم. جمعه، مثل يك عنكبوت كريه و درشت خيره شده به من. طاقتش را
ندارم. مى گويد:" چرا نمىنويسى؟" حوصله ندارم. جواب مىدهم؟ نمىدهم؟
يادم نمیآید. مىگويد: " زندگى پيچيده است، بنويسش." دو تا جمله مىنويسم
شبيه انشاهاى كليشهاى دبيرستان. فايدهاى ندارد.
دو- احساس زنى را دارم كه يك تكه جواهر
هديه گرفته باشد، زيباتر و ظريفتر از همه داشتههايش. آن وقت آن تکه زيبا به بقيه
زندگيش نمىآيد. كنار ظرافتش بايد ناخنهاى بلند لاك زده داشته باشد، كيف چرم خوشبو،
مانتويى كه به اندازه حقوق يك ماهش بيارزد و يك حلقه ظريف با يك تكه برليان درشت. جواهر
زيبا، به هيچ چيز نمىآيد. براى زندگیش، زيادى زيباست. حال زنى را دارم كه چيزى را
هديه گرفته كه نمىداند چه كارش كند.
سه – جلوی آینه برای خودم یک لبخند
قرمز میکشم. پررنگ. موهایم را سشوار میکشم. گوشواره گوشم میکنم. دامن آبی گلدار
را میپوشم. عطر میزنم. زنگ میزنم به یک دوست. عصر جمعه خودم را میچسبانم به
ماتیک قرمز پررنگ و فکر میکنم بالاخره باید بگذرد.
چهار – میگوید: « چهل ثانیه دیگه وقت
داری مامان!» وقتم تمام شده. باید بروم.