" از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را!"

خيلى سال پيش، توى همين اتاق خوابيده بودم كه تصميمى گرفتم. يادم نيست چى شده بود. همينقدر يادم است كه ديوارهاى اتاق هنوز سبز كمرنگ بود و بابا و مامان ديگر به خاطر نوشتن روى ديوار بهم گير نمى دادند. زمان كنكورم ديوار سمت راست اتاق پر شده بود از فرمولهاى رياضى. ديوار سمت چپ را اول با مداد و ريزتر و بعد كه پررو شدم با ماژيك و خيلى درشت شعر مى نوشتم. يادم هست كه شعر را با ماژيك مشكى نوشتم، درشت، خيلى درشت. از همه جملات و شعرهاى ديگر بزرگتر تا هر وقت به ديوار نگاه مى كنم ببينمش. شعر احساس قدرت شگفتى به من داده بود. يادم نيست تا قبل از آن چرا منتظر نشسته بودم تا يكى ديگر دستم را بگيرد و كمكم كند كه افسردگى را بگذرانم و برگردم به شيدا، شيدا بودن. حالا در اين صبح نيمه تاريك، به ديوارهاى آبى تيره نگاه مى كنم و فكر مى كنم بايد يك جايى شعر را دوباره براى خودم بنويسم. تا به ياد بياورم كه چقدر قوى هستم و به ياد بياورم كه نجات دهنده اى در كار نيست. حالا من سى و شس ساله هستم و چاه افسردگيهاى آن وقت ديگر جلوى رويم نيست. جلويم شهر است با خيابانهاى پيچ در پيچش.  شهر كه تويش مدرسه هست. برج هست. پمپ بنزين هست و آدمهايى كه نشسته اند دست به آسمان كه آيا باران ببارد يا نبارد. من ديگر به آسمان نگاه نمى كنم. يك بار توانسته ام با اين شعر خودم را برهانم و حالا بايد فقط دوباره جايى بنويسمش، درشت اما خيلى درشت...


* فروغ فرخزاد

Popular posts from this blog

◽️روز شانزدهم: اکسپکتو پاترونوم*

- ساکن آسانسور بلوک یک

- یخچال گریان من