" بار ديگر شهرى كه دوست مى داشتم."
دارند مى روند استانبول و من اسمهاى آشنايم را به تركى روى كاغذ مى نويسم. مى گويم كه سى انگليسى را مى خوانند جيم و اگر يك خط كوچك زيرش داشته باشد مى شود چ. بعد روى كاغذ مى نويسم. اسمها جان مى گيرند و جلوى چشمم مى رقصند. همانطور كه مى گويم اسكله، باد دريا مى خورد توى صورتم. مى گويم جزيره را از صبح برويد و كشتى اول ده و نيم صبح است. خودم را مى بينم كه روى سنگفرش كوچه ها مى دوم تا به كشتى برسم. آخرين نفرى هستم كه سوار مى شوم و سرفه مى كنم:" آب" چقدر تشنه بودم. جمعه بود. مى گويم در جزيره ماهى بخوريد. نمى گويم زيرانداز ببريد و روى چمنها ولو شويد. نمى گويم كه پرنده ها مى آيند نزديك، خيلى نزديك. مى گويم پلاژ دارد اما نمى دانم كجاست. مى گويم حواست باشد به اسكله اى كه ازش پياده مى شوى. نمى گويم آن روز دامن رنگى بپوش كه خودت هم شكل جزيره باشى. تركها به اين جزيره مى گويند " بويوك آدا" يعنى جزيره بزرگ، خارجيها اسم جزاير اطراف استانبول را گذاشته اند جزيره هاى پرنسس. روى كاغذ مى نويسم كه جزيره چهارمى پياده شويد و دوربين را فراموش نكنيد. نمى گويم آهنگهايتان همراهتان باشد. روى چمن، كنار پرنده هايى كه از آدميزاد نمى ترسند بايد چيزى گوش كرد كه بشود سنجاقش كرد به يك روز عالى. تا شب هى فكر مى كنم به استانبول. به جزيره. به گربه هاى تنبل پهن شده توى آفتاب. به خيابانهاى سنگفرش و به همه عكسهايى كه نگرفته ام. خيلى بعدتر مى بينم دلم گرفته و مى خواهم بنشينم بلند بلند براى خودم گريه كنم. بايد يك پلاكارد بزرگ آويزان كنم از گردنم: "از من در مورد استانبول نپرسيد، دردم مى آيد!"