ناگهان مى بينى پانزده سال گذشته و آن شال سبز روشن را ديگر ندارى
يك - آسمان پشت پرده سياه است و من مى دانم كه ساعت هنوز ٦ صبح نشده، پلكهايم را سفت مى بندم و مى گويم: " من خوابم، خوابِ خواب." بعد فكر مى كنم چه خوابى مى ديدم كه دنباله اش را ببينم. همين كار را خراب مى كند. در شبهايى كه بچه هنوز كوچك بود و هر شب خوابم را هزار تكه مى كرد ياد گرفته بودم دنبال خوابى كه داشتم مى ديدم، نروم. وقتى كه زور مى زدم كه بقيه خوابم را ببينم، خواب از سرم مى پريد و مى رفت به ناكجا. چون سوژه هاى فورى و دم دستى آن روزهايم همه نگران كننده بود ياد گرفته بودم فكر كنم به هرى پاتر. آن شبها اگر بچه امان مى داد هرى پاتر مى خواندم براى بار چندم و حالا كه فكر مى كنم مى بينم چقدر معصوم بودم با مادر بودنم، با هرى پاتر و خوابهاى تكه و پاره ام. آن موقع سى و خورده اى سالگى هنوز تصاحبم نكرده بود. اوائل سى بودم. هنوز جاى سى سالگى آنقدر تازه بود كه نمى فهميدمش. حالا، يك سى و خورده اى ساله سابقه دارم. همانى كه با ژستى اطمينان بخش دست مى گذارد روى شانه دوستانى كه مضطربند و مى گويد: "خوب مى شى!" براى همين است كه ديگر به هرى پاتر فكر نمى كنم.
دو- پسرم يك لودر را دار زده است. لودر از كركره اتاق آويزان است. پسرم شبها بلند بلند مى خوابد. مثل امير. صداى نفسهاى هردوشان بلند است. امير مى گويد من گاهى توى خواب ملچ ملوچ مى كنم. انگار كه دارم خوراكى خوشمزه اى را يواشكى مى خورم. لودر بيچاره از كركره آويزان است و هنوز هوا آنقدر تاريك است كه شكل جانور ديگرى به نظر مى رسد. از راهرو رد مى شوم و خواب لعنتيى كه داشتم مى ديدم يادم مى آيد.
سه - امير مى گويد: " گوشى را با خودت نبر توى حمام. رطوبت برايش خوب نيست." حرفش را گوش نمى كنم. ديگر توى حمام آواز نمى خوانم به جايش معين را مجبور مى كنم هزار بار برايم بخواند: "اونقدر عاشق مى شم كه ميون اسم تو، توى آسمون عشق رنگين كمون پيدا بشه." ميان اسم من، يعنى بين شى و دا. سرمه اگر بود مى نوشت برايم: شي- رنگين كمان- دا. اما ديگر سرمه نيست. اين است كه چسبيده ام به اين گوشى.
چهار - بعضى وقتها بعضى جمله ها را مى گويم بدون اينكه بهشان اعتقاد داشته باشم. صرفا جمله شايد آهنگ خوبى داشته و ژست خوبى گرفته، مى گويم/ مى نويسمش. همه اش براى اين است كه به طرز مخوفى عاشق كلمه ها هستم و آهنگشان با هم. نه كلمه هايى از جنس شعر. كلمه هايى بيشتر از جنس شعار. ديروز گفتم زن زيبايى را كه خودش مى داند زيباست نمى شود با گفتن اينكه زيباست تحت تاثير قرار داد. چرت محض. زيبايى، خيلى ترسو است و محتاج مدام تاييد شدن. زنهاى زيبا مدام لازم دارند يكى بهشان بگويد كه چقدر قشنگند. حتى ديده ام كه زنها با شنيدن اين جمله قشنگتر مى شوند. عمل و عكس العمل. حالا كه فكر مى كنم مى بينم شايد جمله اى هم كه قبل اين جمله چسباندم كه آهنگشان به هم مى آمد هم چِرت محض بود. فكر مى كنم بايد دست از شعار دادن بردارم و باور كنم كه من هيچ وقت برنارد شاو نخواهم شد و نسلهاى آينده - و حتى نسل خودم- جمله هاى مرا تكرار نخواهند كرد! شعار دادن در شان سى و خورده اى سالگيم نيست.
پنج - نوشيدنى عصر جمعه ام را پيدا كردم: "كاپوچينو" و البته بايد كنارش حتما يك دوست باشد با شال ترجيحا سرخابى و زده باشم بيرون از خانه.
شش - خواب بدى ديدم... كاش يادم نمى آمد.