وصاياى تحريف نشده
قلبم ديوانه شده، خسته شده انگار از تپيدن مدام، خسته شده از من و نق نقهايم. مادرم تا مى فهمد كه آريتمى اين روزها مدام اذيتم مى كند شروع مى كند به ترساندنم. بله، خودم هم مى دانم كه كدام عمه و كدام عمويم را قلبشان شوخى شوخى قبل از اينكه درست حسابى پير شوند برده جهان باقى. اما آقاى دكتر گفته قلبم خوب است. قلبم اما انگار خوب نيست. جلوى آينه بودم كه باز شوخيش گرفت. نفس عميق كشيدم و گفتم: " وقتش نيست!" دكتر قلب دستهاى گرم و لبخند اطمينان بخشى داشت. گفت چيزى نيست. دوباره ترسيدم ولى. نكند بميرم و كسى نباشد ديكته هاى كلاس اول پسرم را برايش بگويد؟ نكند بميرم و اين همه دور باشم از خودم؟ نكند بميرم؟ امروز گرچه آنقدر تلخم كه فكر نمى كنم مرگ هم به سراغم بيايد. اگر مردم از من به شما نصيحت، به دكترهاى قلب خوش تيپ و مردهايى كه مى گويند خيلى دوستتان دارند اعتماد نكنيد، اگر نمردم البته حتما يك پست ديگر مى گذارم و حرفم را پس مى گيرم.