«تو که گفتی اگر به آتشم کشی اگر به غصه ام کشی تو را رها نمیکنم من»
پسرک مدادها را
ولو کرده روی میز، زیر میز و روی فرش. صندلی های میز پذیرایی هر کدام یک طرف
هستند. من نشسته ام و دارم گوش میکنم و به مدادهای رنگی نگاه میکنم. قرمز. سیاه.
سبز. خانه ساکت است. خانه بدون سینا ساکت است. امیر در اتاقش نشسته و یک گلچین
قدیمی را گوش میکند. از همینجایی که نشسته ام نصفه و نیمه آهنگها را میشنوم. به
خودم میگویم: « گریه برای چی احمق؟» خوب نیستم با خودم. با خودم که خوب نباشم
صورتم جوشهای ریز میزند. چشمهایم برق نمیزند. با خودم که خوب نباشم دلم هی گریه
میخواهد. مامان زنگ زد که شب یلدا بیایید پیش ما. ترسیدم دنیا تمام شود و دور
مانده باشم از آنها. میترسم دنیا تمام شود. هی فکر میکنم قرار است همه چیز سیاه
شود. فکر میکنم آن موقع بچه ام باید بغلم باشد. فکر میکنم بچه ام میترسد. نمیترسد؟
کاش نترسد. کاش نفهمد ترسیده ام. امروز دیر رسیدم مدرسه. پسرک دم در ایستاده بود.
آویزان. « مامان کجا بودی؟» توی ترافیک شهر لعنتی مانده بودم. شهر امروز خیلی شلوغ
بود. فکر کردم چهار ساعت کار کرده ام و به اندازه چهل ساعت خسته ام. این ترافیک
لعنتی دارد فاتحه مرا میخواند. باید بیایم یک جایی نزدیک خانه کار کنم. دیگر کشش
یک ساعت رفتن و یک ساعت برگشتن تا شهرک غرب را ندارم. یک ساعت هم بیشتر. بچه را
برداشتم آمدیم خانه. حالا در سکوت نشسته ام. پای این صفحه سفید و هیچ کدام حرفهایی
که دلم میخواهد بنویسم را نمیتوانم بنویسم. دل نوشتنش را ندارم. حالا صدای ویگن
میآید. از آن گلچینهاست که دیوانه ام میکند. میکشاندم به وقتهای «سبکی تحمل
ناپذیر هستی» به وقتهایی که حتی بلد نبودم سبکی را. دلم میخواهد بزنم بیرون. بروم
توی خیابانهای یخ زده بخورم زمین و یک دل سیر از درد زمین خوردن گریه کنم. رهایم
کرده ای. رهایم کرده ای. مانده ام روبروی این صفحه های سفید و دلم گریه میخواهد.
دلم یک دل سیر گریه میخواهد...