هفتمین و آخرین شوالیه ی سرگردان
سنگهای پارکینگ را دارند میسابند. سفید سفید شده، سفیدتر از روز اول. کاش میشد آدمیزاد بدهد روحش را هم بسابند. کینهها، خاطرات بد و نگرانیها را ازش جدا کنند و بیندازند دور. من روی سنگهای سفید قدم برمیدارم و فکر میکنم « نو شدن» چه حس عجیبی باید باشد. آن هم وقتی در نیمه راه عمرت هستی. روی رمپ پارکینگ هفت تا ماشین پشت هم پارک کردهاند، آخری ماشین دکتر ه. است که مثل من کله سحر از خانه میزند بیرون. دکتر پشت ماشینش نشسته با اخم مخصوص دکتری که دیرش شده و سرایدار پشت ماشین اولی تا راه را برای عبور ماشین دکتر باز کند. ماشین من زیر درخت در باغ همسایه پارک است. رویش سفید شده از تگرگ و تویش از سرما یخ یخ است ولی حداقل راهش باز است. تا من برسم به ماشین یخ زدهام سرایدار فقط همان ماشین اولی را جابجا کرده و بس. همان را هم گذاشته جلوی راه من. بوق می زنم و ماشین بزرگ نقرهای کنار می رود تا من بروم. دارم وسط این بلبشو فکر میکنم به عشق. فکر میکنم یک وقتی عشق جواب همه سوالها بود، حالا نیست. خیلی سال است که دیگر نیست. فکر میکنم خستهام. خیلی خستهام و مثل سنگهای پارکینگ هم نیستم. باید تغییر را باور داشته باشی تا اتفاق بیفتد. من دیگر، باور ندارم.
من همان سرایدارم. اخم کردهام که چرا دکتر احمق که آفتاب نزده میخواهد بزند بیرون ماشینش را آن ته پارک کرده، شاکیم از دردسرهایی که سابیدن سنگها برایم درست کرده و اصلا حواسم نیست که میشود نو شد... اصلا حواسم نیست.