◽️روز پانزدهم: جنگ رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم. *
جنگ که شد چنان نظم و نظام زندگی از هم پاشید که انگار هیچوقت نبوده. انگار ما آدم نبودیم. انگار این که بر باد میرفت زندگی ما نبود. ۳۰ خرداد یک یادداشت نوشتم از اندوه و حسرتم برای زندگی معمولی بر باد رفتهمان و از اینکه با سینا رفته بودیم و پیراهنی خریده بودم به امید تمام شدن جنگ و پوشیدنش در باغچه مریم.
دیشب پوشیدمش. در معیت رفقای جان و بچههایمان که هر کدام از پارسال یک وجب بلندتر بودند. در همان نقطهای که خیالش وسط جنگ، نوری در سیاهی بود. چه چیزی روشنتر از دوست و دوستی واقعا؟
هیچ.
حالا خسته از آفتاب و گرما با گرمایی در قلبم که باید یک سال تمام نگهش دارم که بشود همه چیزهای دیگر را تاب آورد در خانهام نشستهام.
به این فکر میکنم که وطن برای من یعنی همین. همین عبور از سیاهی به نور… به خیال. به دوست.
پیراهنم را تکاندهام و آویختهام توی کمد. انگار که کلید بطلان دردسرهای جهان باشد. انگار همان لحظه که در رخوت و ناامیدی به تن من نشسته طلسمی خوانده به گوش من … و جهان برگشته بر مدار خودش. انگار چیزی بیش از یک پیراهن است…
جهان دیوانه برای برگشتن به نظم خودش به چیزی بیشتر از یک پیراهن نخی تابستانه نیاز دارد ولی من طلسمم را در مشتم نگه میدارم. اگر همه زنان، همه مادران به طلسمها، به امیدهای کوچک، به بچهها، به خنده و عشق بیاویزند و نگذارند هیچ مردی جهان را به آتش بکشد، چی؟ آیا جهان از لابلای خنده و نور و کودک و پیراهنهای تابستانه راه نجاتش را پیدا نمیکند؟
نمیدانم. ولی دلم میخواهد فکر کنم بچههایی که چنین روزی پر از عشق و خنده را گذراندهاند هرگز آتش هیچ جنگی را شعلهور نخواهند کرد…
شیدا
۹ مرداد ۱۴۰۴
*اشاره به عنوان کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم.