◽️روز بیست و هفتم: بحران آب
امروز فقط ۱/۵ لیتر آب تازه برای آب دادن گلهای بالکن استفاده کردم. تا همین چند وقت پیش ۱۰/۵ لیتر هر روز صبح صرف آب دادن گلدانها میشد. بعد از اینکه دیگر مملکت نتوانست بحران آب را با ذکر اینکه «ایشالا گربهاس» به سیاق هر سال نادیده بگیرد، به فکر افتادم که در حد خودم کاری بکنم.
من در کل آدم مُصرفی نیستم. دوشهای کوتاه میگیرم و زیر دوش به مسائل و مشکلاتم که کم هم نیستند فکر نمیکنم. موقع مسواک و دست شستن هم آب را خیلی کم مصرف میکنم.
بعد از باز کردن نوشابه برای خودم دیدم عوضش دارم روزی ۱۰ لیتر در پای این گلدانهای بالکن میریزم که از بعد از جنگ خیلیهایشان سرحال نیستند. تودهای سبز و زرد و کمجان با علفهای هرز که دیگر نمیخواهم دستم را دور ساقه باریکشان حلقه کنم و بیرونشان بکشم.
برای اینکه کاری کرده باشم ۴ تا گلدان بزرگ و ۱ گلدان کوچک را از دور مصرف خارج کردم. خداحافظ ریحانها و گشنیزهای کمجان من و اطلسیهایی که در بهترین حالت بهار سال بعد دوباره خواهم دید. بعد شروع کردم به جمع کردن آب خاکستری در طول روز. مثل آب حاصل از شستن میوهها.
حالا بعد از یکی دو هفته تمرین مصرف آب برای بالکن را به یک دهم قبل رساندهام. حتی روز شستن بالکن آب حاصل از آب کشیدن ظرفها را جمع کردم و بالکن را شستم هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد.
روزهایی که مثل امروز موفق میشوم آب کمتری مصرف کنم، در دلم شادی کوچکی حس میکنم.
پسرم این تلاشهای مذبوحانه من را - مذبوحانه به زعم خودش- مسخره میکند. به نظر پسرم صرفهجویی من بیتاثیر است و فقط منظره خانه را خراب میکند. وقتی تخممرغها میجوشاند به لج من آب را دور میریزد و به اندوخته آب خاکستری من اضافه نمیکند.
از نظر پسرم شادی کوچک وجود ندارد.
شادی کوچک احمقانه است. شادی یا باید بزرگ و پرطمطراق و دهنپرکن باشد یا اصلا نباشد. خودش توی تیمِ «اصلا نباشد»ها من را که دارم سعی میکنم با پختن غذاهای جدید* و قلمه زدن گلدانها و ملاقات با دوستان اندک سلامت باقیمانده روانم را حفظ کنم، با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاه میکند.
دانای خیلی دانای جاهل کوچک ۱۹ سالهی من!
چه میشود گفت؟
به جای حفظ سکوت مومنانه/مادرانهای که میراث قرن گذشته است برایش از ضرورت صرفهجویی آب حرف میزنم. میگویم اگر من ۱۰ لیتر در آب مصرفی روزانهام صرفهجویی کنم و فقط ۱میلیون نفر در این شهر همین کار را انجام بدهند، مقدار آب صرفهجویی شده به چشم خواهد آمد.
اما در قاموس پسر ۱۹ ساله من قطره قطره جمع نمیگردد که وانگهی دریا شود. قطره بیارزش است چون قطره است و دریا هم از ازل تا ابد دریا بوده. من هم مورچهای هستم در تلاش برای جابجایی کوه.
قول میگیرم که از این به بعد آب تخممرغهای جوشیده را برایم نگه دارد. پسرم با آن نگاه جوانِ همهچیز دان با اکراه قبول میکند. یک شادی کوچک به من هدیه داده. شادی کوچکم را در صندوقی مخفی پنهان میکنم و به بقیه روزم ادامه میدهم.
شیدا
۲۱ مرداد ۱۴۰۴