◽️روز بیستم: خانواده همه چیز است!
در ایامی که با مخالفت جدی خانوادهها - خانواده اکس بیشتر مال من کمتر- *برای ازدواج روبرو بودیم رفتیم یک مشاور ازدواجی پیدا کردیم که خیلی معروف بود با تصور اینکه رای مشاور مورد قبول خانوادهها خواهد بود.
آقای مشاور معروف به ما احمقها که به سیم آخر زده بودیم گفت اصلا درست نیست که بدون رضایت خانواده ازدواج کنیم و بیچاره بدبخت واقعا یک جورهایی هم گفت که ازدواج ما، ازدواج درستی نخواهد بود. طبعا که گوش شنوایی در کار نبود. بعد ازش خواستیم که با مادر اکس صحبت کند تا دلایل مخالفتش را بفهمیم.
روزی که اکس مادرش را برد پیش مشاور، من پیشنهاد کردم که یک ابزار شنود گفتگو توی کیف مادرش بگذارد که ما بتوانیم فحوای دقیق این گفتگو را بفهمیم. یادم نیست از چه روشی استفاده کرد ولی بهرحال کل گفتگویشان را ما شنیدیم. آنوقت من اولین بار بود که صدای این زن را میشنیدم که به مشاور میگفت: «خانوادههامون بهم نمیخورن، ما خانواده بازاری هستیم اینا خانواده مدرن تحصیلکرده…» و واقعا بقیهاش یادم نیست.
من اصلا نمیدانستم خانواده بازاری یعنی چه و اصلا نمیدانستم چه چیزی در مورد مدرن و تحصیلکرده بودن بد است. عقلم نرسید که بروم این ساختار را بفهمم. به جایش به جنگم ادامه دادم که ثابت کنم خانواده مدرن تحصیلکرده و عروس مدرن تحصیلکرده خیلی هم خوب است!
از آنجا که جهالت جوانی بر عقل میانسالی و خون بر شمشیر همیشه پیروز است من و اکس هم پیروز شدیم و خودمان را به ثبت رساندیم و من آن انگشتر پهن را با ردیف برلیانها دستم کردم و حتی از شوق و عشق توامان به خودم لرزیدم.
خیلی طول نکشید تا شروع کنم به درک ساختاری که زن فلکزده شکستخورده آن وقت داشت ازش حرف میزد. در واقع در آن خانواده هر امتیازی که من داشتم که از طرف خانواده خودم و اجتماع تایید میشد، تبدیل میشد به یک ضدامتیاز.
آنها دنبال «زن خوب فرمانبر پارسا»یی بودند که مرد درویش را پادشاه کند و من مدیر و مدبر و بیحجاب و نسبتا بیدین بودم که از هر انگشتم یک نرمافزار میبارید و تمایلی به اسارت در آن چهارچوب تحمیلشده نداشتم. من دلم میخواست امتیازهایم به رسمیت شناخته شود و اشتباهم آنجا بود که تفاوت ساختاری خانوادهها را از روز اول نفهمیده بودم که بدانم جایگاه ضد امتیاز و امتیاز چقدر با هم متفاوت است.
من بلد بودم مدیریت پروژه انجام بدهم، اسناد مناقصه را چک کنم و در جلسات متعدد با کارفرما و بقیه دیسیپلینها کارم را پیش ببرم. کارهای خانه را هم هر چند با سختی و زمان گذشتن بسیار، انجام میدادم و آشپزیام هم بد نبود ولی خانواده دلشان عروس بچهسالی میخواست که صبح علیالطلوع از خانه بیرون نرود. به جای درس و دانشگاه خانهدار باشد و به جای حرفهاش متمرکز بر بچه آوردن. طبعا اینکه من شب کوکو میگذاشتم جلوی اکس و عاشق بچه بودم، امتیاز خاصی به من نمیداد.
ایراد جوانی و جهالت آن سالها این است که من خودم را از چشم آنها میدیدم. انگار که به زور بخواهی از دوربینی که خراب است تصویر دقیق و درست بگیری. واقعیت این است که دوربین خراب را باید انداخت دور چون تصویر خوب از آن در نمیاید بهرحال.
این شد که هرچه دویدم نرسیدم. حتی وقتی بچه داشتم و قاعدتا باید کمی جا میافتادم، جا نیفتادم چون قطعهای از پازل آن خانواده نبودم. وقتی برای پسر دایی همسن و سال اکس، دختری ۱۷ ساله که حافظ قرآن بود پیدا کردند و خانواده داشتند از خوشحالی میترکیدند، من داشتم قاشق قاشق غذا میگذاشتم توی دهن بچه ۱سالهام و هنوز فکر میکردم ایراد از من است که چیزی درست در نمیاید.
روزی که داشتم جدا میشدم دختر ۱۷ ساله آن سالها شکم چهارمش را حامله بود و با خنده از شوهرش نقل میکرد که «ولی شوهرم گفته بچه کوچیک تو منم» من دیگر از تلاش برای درست کردن چیزهایی که خراب نبود دست برداشته بودم. توی مهمانیها میرفتم توی اتاق و با بچهام و بقیه بچهها که هنوز از ساختار خانواده مسموم نشده بودند بازی میکردم و فکر میکردم به اینکه مادر اکس از روز اول حق داشت. نه اینکه ما خوب بودیم و آنها بد. ما با هم به شدت متفاوت بودیم. ما سیب بودیم و آنها پرتقال و نمیشد توقعی به درک متقابل داشت.
دیگر کار از اصلاح عینکها و تعمیر دوربینها گذشته بود بهرحال. من راهم را کشیدم و رفتم. بچهام را هم برداشتم با خودم بردم. چون بهرحال این من بودم که انتخاب کرده بودم بچه داشته باشم و من بودم که با جهالت ناشی از عاشقی آن خانواده را ساخته بودم و بچه نباید قربانی اشتباه و حماقت من میشد.
بهرحال گمانم سختترین انتقامی که از آن خانواده گرفتهام همین است. تربیت یک بچه مدرن که زورش هم به آنها میرسد و مثل من هم دنبال تنظیم دوربین و جا دادن خودش در ساختار نیست. چون به جد میداند که چه چیزی درست است و چه چیزی غلط و چه چیزی تاریخ مصرف گذشته و کهنه.
شیدا
۱۴ مرداد ۱۴۰۴
*هر وقت که یادم میافتد که برای آن ازدواج مسخرهای که کردم سالها هم مبارزه کردم دلم میخواهد کلهام را محکم بکوبم به دیوار.