روز بیست و پنجم: بی‌تا


آمده بودم مدرسه، کارنامه کلاس دوم دبستان بچه را بگیرم که بی‌تا را دیدم. مدرسه ته یک کوچه عریض بن بست بود که یک ردیف درخت هم وسطش داشت. من همیشه بچه را سر کوچه پیاده می‌کردم و می‌رفتم. خیلی از مادرها، پیاده می‌شدند، در را برای بچه‌شان باز می‌کردند. کیف فسقلی را می‌گرفتند در یک دست و دست بچه را در دست دیگر و می‌رفتند تا دم در مدرسه. بچه من خوشحال بود از استقلالش و اينكه من همراهش نمى‌روم. من فقط از توی ماشین قدمهای کوچک و مصصم‌اش را دنبال می‌کردم تا ورودی حیاط مدرسه. 


روز کارنامه دوم دبستان با کارنامه‌ای در دست و چراغی در دل احتمالا، روبرو شدم با بی‌تا. حدود یک سالی می‌شد که فهمیده‌بودم بی‌تا همان خانم حنای وبلاگستان است که من  وبلاگ بچه چشم بادامی‌اش را از نوزادی دنبال می‌کردم. خودش را هم سالها بود می‌خواندم. 


سینا که کلاس اول بود خیلی از بعد از ظهرها که می‌رفتم دنبالش، بی‌تا هم گوشه حیاط منتظر سام بود و راننده منتظر پوریا. این سه تا بچه با جدیت بعد از ساعت مدرسه می‌رفتند سراغ باغچه کنار دیوار مدرسه و باغچه را سوراخ می‌کردند. هر روز با چیزی. یک روز با شاخه درخت. یک روز دیگر با یک مداد یا یک قاشق یک بار مصرف. کله‌های کوچولویشان چسبیده بود بهم و ریز ریز حرف می‌زدند و می‌خندیدند و هیچ‌کدام نمی‌توانستیم این سه تا بچه را قبل از تمام شدن کند و کاو روزانه‌شان از مدرسه بیرون ببریم. گاهی نیم ساعتی یک لنگه‌پا توی حیاط مدرسه می‌ایستادیم.  در این زمان گاهی طولانی حتی اصلا با هم حرف نمی‌زدیم. نهایت رابطه‌مان لبخندی بود که رد و بدل می‌کردیم یا سلامی بی‌کلام با تکان دادن سر. بعد یک روز اواخر کلاس اول بی‌تا به من گفت «من می‌دانم تو خانم شین هستی!» 


خانم شین بودن وسط حیاط دبستان بچه، آخرین چیزی بود که انتظار داشتم کسی بهش اشاره کند. گفت خیلی وقت است که می‌داند من خانم شین هستم چون چیزهایی از اتفاقات مدرسه و کلاس بچه‌ها نوشته‌ام که همان روز برای سام هم اتفاق افتاده و بعد بی‌تا فهمیده بود که من کی هستم. 


لو رفتن خانم شین بودن در دنیای واقعیِ بی‌ربط به جهان وبلاگ حتی اگر مثل لو رفتن اسپایدرمن بی‌نقاب هنگام انجام شغل بیمزه روزمره‌اش هم نباشد، باز هم برایم عجيب است. وقتی یکی می‌گوید و می‌فهمد که من خانم شین هستم یعنی او کلی اطلاعات از من دارد و می‌داند من چند ساله‌ام، شغلم چی است، دغدغه‌هایم چیست و من از او هیچی نمی‌دانم. 


در مورد بی‌تا اینطور نبود. خودش هم وبلاگ‌نویس قهاری بود که هر چند مدتی بود مرتب نمی‌نوشت ولی باز هم من به عنوان یک خواننده قدیمی خیلی چیزها ازش می‌دانستم. اما نمی‌دانستم برگشته ایران. نمی‌دانستم بچه‌هایمان با هم دوست هستند و نمی‌دانستم که حدود یک سال است که با هم داریم فسقلی‌های کاونده بعد از ساعت مدرسه را تماشا می‌کنیم.


آن روزی که کارنامه دوم دبستان بچه‌هایمان دستمان بود ولی نقطه عطفی در رابطه‌ی هنوز خیلی تازه‌ی ما بود. من سه ماه بود جدا شده بودم و هنوز این اتفاق برایم تازه بود. وقتی بی‌تا پرسید: «چه خبر؟» گفتم: «من طلاق گرفتم.» و بی‌تا چشمهایش برق زد و گفت: «چه عالی!» و اولین بار بود که کسی در برابر شنیدن خبر طلاق من چنین واکنشی نشان می‌داد. 


برای من همین نقطه، همان کوچه و همان روز کارنامه دوم دبستان شروع یک دوستی عمیق خواهرانه است. چیزی که به زندگی هر دوی ما خیلی جاها شکل داده و شکل می‌دهد و یک خواهرانگی پنهان پشت لباس رفاقت که خب چه فرقی می‌کند. شاید هم این دو تا اصلا یکی باشند. 


گاهی فکر می‌کنم شاید اگر بی‌تا هم مثل بقیه می‌گفت آخی. چرا. حیف. یا با سری کج و قیافه‌ای بلاتکلیف نگاهم می‌کرد مثل خیلیهای دیگر، این رفاقت و صمیمت به این سرعت پا نمی‌گرفت.  اما در دنیای تاریک آن روزهای من، درک شدن و فهمیده شدن نه یک شعله کم‌جان شمع بلکه رعد و برقی بود که می‌شد به باران سیل‌آسای بعدش ایمان داشت و باران سیل‌آسای این دوستی سالهاست که بر من و ما باریده و امیدوارم تا وقت مرگ ببارد. 


دوستانی وجود دارند در زندگی آدم که وقتی وارد زندگی‌ات می‌شوند دیگر ایام قبل از بودنشان را به یاد نمی‌آوری. انگار این حضور گرم و امن و صمیمی همیشه بوده از یکِ يكِ يك جهان و تا هميشه خواهد بود. 


تولدت مبارک بی‌تا. رفیقم. خواهرم. نازنینم.


شیدا

۱۹ مرداد ۱۴۰۴ 


Popular posts from this blog

روز بیست و ششم : به غول چراغ جادو بگویید

◽️اگر جنگ خوب بود…

معنای هشتم: پنجشنبه‌ها