Posts

◽️روز سی و دوم: شغل دلخواه

من شغلم را به کل غلط انتخاب کرده‌ام.  نه به خاطر داستانهای من و معماری که بارها نوشته‌ام، بلکه به خاطر فقدان و اهمیت کمتر ارتباط در شغلم. برای شغل من یک کامپیوتر و ارتباط با یک یا نهایت دو نفر برای هماهنگی کافی است. اما من از همان بچگی دوست داشتم همه را دور خودم جمع کنم و داستان‌سرایی کنم و خیلی وقتها جوک تعریف کنم.  هنوز که هنوز است جوک گفتن و شنیدن را خیلی دوست دارم. عاشق ویدیوهای استندآپ کمدی هستم و به نظرم آنهایی که طنز ظریف و زبان گزنده دارند درخشان هستند. من در تمام دوره تحصیل در معماری بسیار شاد بودم. چون تحصیل در معماری آن سالها مدام ما را در موقعیت تعامل و کار گروهی قرار می‌داد. ما به ندرت پروژه‌های تک نفره داشتیم و برای بیشتر درسها باید به گروههای ۳ نفر به بالا تقسیم می‌شدیم برای کار. با اینکه گروهها اغلب تک‌جنسیتی بود، فضای تعاملی آتلیه‌ها و سفرها مختلط بود و باعث می‌شد ارتباط درست بین دانشجوها شکل بگیرد.  فی‌الواقع اگر به زبان امروزی بخواهم بگویم خبری از لاس و عشوه نبود. لابد دیده‌اید زنان و مردانی را که خارج از ظرف لاس قادر به برقراری ارتباط نیستند. ب...

◽️روز سی و یکم: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی چه مهربان بودی وقتی که پلک‌های آینه‌ها را می‌بستی و چلچراغ‌ها را از ساق‌های سیمی می‌چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می‌بردی فروغ فرخزاد صحنه داشت در یک فیلم ترکی اتفاق می‌افتاد. دختر قصه تکیه داده بود به پسر و خیره شده بودند به دریا و من نمی‌دانم چرا از این صحنه پرتاب شدم به خاطره‌ای دور. به یک کشتی که شبانه روی تنگه بغاز استانبول می‌راند. من که مست شراب بودم و آدمی که تکیه داده بودم بهش. که بعد بخواهد چنان پشتم را خالی کند که جهان ترسناک شود و تمام نفرتی که در وجودم هست را برای خودش بخرد. موج نفرت را که داشت با تیر و تفنگ می‌آمد کنار زدم و خاطره را نزدیک کشیدم. اولین بار توی تمام زندگی‌ام بود که در کشتی، شراب می‌خوردم. شراب قرمز. گیلاس را گرفته بودم بالا و از پشت قرمزی شراب به چراغهای ساحل، ساختمانهای زیبا و رقص موجها نگاه می‌کردم. نمی‌توانستم تشخیص بدهم که این نوسان اندکی که دستم است مال مستی است یا حرکت آرام کشتی. ولی مست خوبی بودم. مستی ملایم شراب که باعث می‌شد چشمهایم را نیمه‌باز کنم و از حرکت نور روی موج‌ دریا لذت بب...

◽️روز بیست و نهم: ادایی باش تا کامروا باشی

من راستش تا چند سال پیش نمی‌دانستم ادایی هستم. یعنی نمی‌دانستم اینی که هستم اسمش ادایی است. فکر می‌کردم خب همه آدمها یک چیزهایی را دوست دارند، یک چیزهایی را دوست ندارند دیگر. بعد دیدم نه. من خیلی چیزها را دوست ندارم آخر. طبعا دارم از غذا حرف می‌زنم. چون این ادا و ادایی بودن برای من فقط در حوزه مواد غذایی تعریف می‌شود. احتمالا زمینه‌اش را داشته‌ام که در بقیه موارد هم ادایی بشوم ولی دست سرنوشت مرا جایی نشانده که خیلی ادا جواب نبوده و محکم و قاطع و توانا بودن جواب بوده.  بنابراین کل اداهای زندگی‌ام متمرکز مانده روی خوراکیها. با فوق تخصص در زمینه بخشی از میوه‌های تابستانی و غذاهای نواحی مرکزی ایران با تاکید روی استان اصفهان از این مرز پرگهر. البته که دلیل تمرکز نفرتم بر غذاهای اصفهان نه فقط اصفهانی بودن اکس، بلکه اعتماد به نفسِ به زعم من کاذب اصفهانی‌هاست که غذاهایشان را چنان با آب و تاب معرفی می‌کنند که وقتی با آن پیش‌زمینه ذهنی با غذاهایشان مواجه می‌شوی بیشتر ضربه روحی می‌خوری.  نمونه‌اش خورش ماست اصفهانی که واقعا نمی‌دانم کدام مغز خرابی برای اولین بار به این نتیجه رس...

◽️روز بیست و هشتم: یه بار جستی ملخک! دو بار جستی ملخک!

پسرم اینقدر رفت و آمد و پرسید «شام چی داریم؟» که مجبور شدم از کاناپه خاکستری نازنینم دل بکنم و بروم توی آشپزخانه کاسه چه کنم دستم بگیرم.  هزار بار به پسرم گفته‌ام قبل از اینکه من کارهای شام را شروع کنم از من نپرس شام چی داریم. به خدا من هم نمی‌دانم! اصلا سوالش مرا عصبی می‌کند. این حرف را تقریبا هزار بار با جمله‌بندی‌های متفاوت گفته‌ام. بی‌اثر.  می‌گوید که برای محاسبات دقیق رژیمش به این اطلاعات نیاز دارد و باید بداند که شام ما دقیقا چقدر پروتئین دارد که بداند آیا نیاز است پروتئین اضافه بخورد یا نه. پروتئین داستان این روزهای زندگی ماست. یا دارد شیک پروتئین می‌خورد یا سفیده تخم‌مرغ و یا مغز مرا که نمی‌دانم چه مقدار از پروتئین مورد نیازش را تامین می‌کند. بهرحال از روی کاناپه بلند شدم که بروم ببینم چی باید درست کنم که دیدم یک چیز سبزی روی زمین وسط آشپزخانه‌ام افتاده است که اول فکر کردم برگ است. رفتم نزدیکتر. برگ نبود. ملخ بود.  فقط یک لحظه برگشتم موقعیت الیور گربه کوچکتر را چک کنم. چون پارسال که یک ملخ بخت‌برگشته‌ای تا بالکن طبقه پنجم ما آمده بود شکار الیور شد. من در حال...

◽️روز بیست و‌ هفتم: بحران آب

امروز فقط ۱/۵ لیتر آب تازه برای آب دادن گلهای بالکن استفاده کردم. تا همین چند وقت پیش ۱۰/۵ لیتر هر روز صبح صرف آب دادن گلدانها می‌شد. بعد از اینکه دیگر مملکت نتوانست بحران آب را با ذکر اینکه «ایشالا گربه‌اس» به سیاق هر سال نادیده بگیرد، به فکر افتادم که در حد خودم کاری بکنم.  من در کل آدم مُصرفی نیستم. دوش‌های کوتاه می‌گیرم و زیر دوش به مسائل و مشکلاتم که کم هم نیستند فکر نمی‌کنم. موقع مسواک و دست شستن هم آب را خیلی کم مصرف می‌کنم.  بعد از باز کردن نوشابه برای خودم دیدم عوضش دارم روزی ۱۰ لیتر در پای این گلدانهای بالکن می‌ریزم که از بعد از جنگ خیلیهایشان سرحال نیستند. توده‌ای سبز و زرد و کم‌جان با علفهای هرز که دیگر نمی‌خواهم دستم را دور ساقه باریکشان حلقه کنم و بیرونشان بکشم.  برای اینکه کاری کرده باشم ۴ تا گلدان بزرگ و ۱ گلدان کوچک را از دور مصرف خارج کردم. خداحافظ ریحانها و گشنیزهای کم‌جان من و اطلسی‌هایی که در بهترین حالت بهار سال بعد دوباره خواهم دید. بعد شروع کردم به جمع کردن آب خاکستری در طول روز. مثل آب حاصل از شستن میوه‌ها. حالا بعد از یکی دو ه...

◽️روز بیست و ششم: نهنگ هم نشدیم!

از صفحه قطعی برق روی سامانه اسکرین شات گرفتم و فرستادم توی گروه. رییس هیات مدیره تشکر کرد و گفت می‌شود این وظیفه من باشد و من هر هفته برنامه قطعی برق را بفرستم که در گروه ساختمان اطلاع‌رسانی شود؟ گفتم بله. مشکلی نیست. چون من هر هفته و بعضا هفته‌ای چند بار چک می‌کنم که بتوانم برای کار دفتر و برای خانه برنامه‌ریزی کنم. چون این برنامه لعنتی خیلی لعنتی گاهی هم عوض می‌شود آن وسطها. برای دفتر چک می‌کنم برای اینکه قرارهای کاری و برنامه تحویل نقشه‌ها را بشود هماهنگ کرد و برای خانه، تا بشود صدمات ناشی از قطع و وصل پر نوسان برق را به حداقل رساند. بنابراین قبل از قطع شدن برق و ساعت لعنتی موعودش، مودم را خاموش می‌کنم. محافظ مودم و‌ محافظ تلویزیون را هم همینطور و چک می‌کنم که هیچ وسیله‌ای در حال کار کردن نباشد.  بعد فکر کردم چرا باید چک کردن این سامانه که زنگی بوده و برعکس بهش نام کافور داده‌اند بشود بخشی از زندگی. اصلا چرا باید من خودم را با ساعتهای قطع برق و قطع آب و قطع اینترنت و قطع جهان تطبیق بدهم؟ اصلا چرا اینقدر منعطف و تطبیق‌پذیرم در این موضوعات؟  چرا به جای اینکه داد بزنم...

روز بیست و پنجم: بی‌تا

آمده بودم مدرسه، کارنامه کلاس دوم دبستان بچه را بگیرم که بی‌تا را دیدم. مدرسه ته یک کوچه عریض بن بست بود که یک ردیف درخت هم وسطش داشت. من همیشه بچه را سر کوچه پیاده می‌کردم و می‌رفتم. خیلی از مادرها، پیاده می‌شدند، در را برای بچه‌شان باز می‌کردند. کیف فسقلی را می‌گرفتند در یک دست و دست بچه را در دست دیگر و می‌رفتند تا دم در مدرسه. بچه من خوشحال بود از استقلالش و اينكه من همراهش نمى‌روم. من فقط از توی ماشین قدمهای کوچک و مصصم‌اش را دنبال می‌کردم تا ورودی حیاط مدرسه.  روز کارنامه دوم دبستان با کارنامه‌ای در دست و چراغی در دل احتمالا، روبرو شدم با بی‌تا. حدود یک سالی می‌شد که فهمیده‌بودم بی‌تا همان خانم حنای وبلاگستان است که من  وبلاگ بچه چشم بادامی‌اش را از نوزادی دنبال می‌کردم. خودش را هم سالها بود می‌خواندم.  سینا که کلاس اول بود خیلی از بعد از ظهرها که می‌رفتم دنبالش، بی‌تا هم گوشه حیاط منتظر سام بود و راننده منتظر پوریا. این سه تا بچه با جدیت بعد از ساعت مدرسه می‌رفتند سراغ باغچه کنار دیوار مدرسه و باغچه را سوراخ می‌کردند. هر روز با چیزی. یک روز با شاخه درخت. یک روز دیگ...

◽️روز بیست و چهارم: قدرت کلام مکتوب به مثابه حکم قطعی

وقتی آدمها به من قضاوتها و برخوردهای مقاطع مختلف زندگی‌ام را که مربوط به سالها پیش است، یادآوری می‌کنند جواب می‌دهم بله. من این حرف را زده‌ام. این برخورد را کرده‌ام. ولی من هم مثل شما، مثل همه تغییر می‌کنم در طول سالیان. منتها چون این همه سال هم شجاعت نوشتن داشته‌ام و هم شجاعت حفظ آن چیزی که نوشته‌ام، بهرحال این مسیر جلوی چشم است.  اتفاقا برای خود من، مشاهده این مسیر بیست و اندی ساله مایه مباهات است و نه ناراحتی. چون به وضوح رشد را در آن تشخیص می‌دهم و برایم مهم این است که اتفاقا در هر مقطع زمانی از دغدغه واقعی همان زمان نوشته‌ام و از قضاوتها نترسیده‌ام.  حتی حالا هم واقعا گریز  از اینها به آسانی بستن صفحه یا حتی آرشیو وبلاگ قدیمی است.  اما راستش همانطور که به پاک کردن اسم و تصویر آدمها از زندگی‌ام اعتقادی ندارم به حذف این گذشته نوشتاری هم معتقد نیستم.  من هم گاهی چیزهایی را از زندگی‌ام پاک کرده‌ام ولی بیشتر ماهیت فیزیکی داشته‌اند برایم و عموما هم به طور مستقیم مربوط به گذشته دور خودم نبودند. همه هدیه‌هایی که از کسی گرفتم که قلبم را با توپ فوتبال اشتباه گرفته بود، از زن...

◽️روز بیست و سوم: رابطه من و کله‌پاچه از گذشته تا امروز

نیمی از عمرم را در نفرتی عمیق نسبت به کله‌پاچه سپری کرده‌ام.  خانواده پدری اتفاقا عاشق کله‌پاچه بودند و یکی از آیینهای خانوادگی ما، این بود که عمو یک دیگ کله‌پاچه بار می‌گذاشت که اندازه دیگهای هیات بود و صبح جمعه همه را دعوت می‌کرد به صرف کله‌پاچه. سفره بزرگی پهن می‌شد و از ریز و درشت می‌نشستیم دور سفره. من و برادرم می‌چسبیدیم دو طرف دامن مادرمان. دیگ می‌آمد سر سفره و محتوایش جانور بوگندوی وحشتناکی بود که همه با اشتیاق منتظرش بودند و من ازش متنفر بودم.  منتها در آن ایام از کودک‌سالاری خبری نبود. یعنی اگر بابا جانت صلاح دیده بود که کله‌پاچه بخوری باید می‌خوردی. مادر یکی یک کاسه آبگوشت می‌گذاشت جلوی ما و هرازگاهی یک تکه گوشت لخم پاک می‌کرد و به ما که مثل جوجه‌های چند روزه دهانمان باز بود می‌داد. بابا هم اخم می‌کرد. چون بقیه بچه‌ها تا آرنج توی ظرف کله‌پاچه بودند و سرش دعوا می‌کردند و نه از دندانهای خیلی دراز گوسفند می‌ترسیدند نه از موهای ریز شناور.  وقتی که زورم رسید به خانواده دیگر لب به کله‌پاچه خانگی نزدم تا سالها بعد که در ایام شبکه و آشنایی با اکس، یک انجمن کت...

◽️روز بیست و‌ دوم: نوستالژی بویناک

چند وقت پیش، برادرم هنوز استانبول بود که برایم تعریف کرد: «یادته چقدر غر می‌زدیم وقتی بابا ما رو می‌برد بازار ماهی؟ الان می‌رم بازار ماهی و بو می‌کشم و کیف می‌کنم. برام یکی از جذابترین جاهاس.»  کودکی، جایی است که هر وقت دنیای بزرگسالی ناامن و خسته‌کننده می‌شود به آن برمی‌گردیم.  بابا عاشق ماهی بود و هست. هر بار شمال رفتن مساوی بود با ساعتی توی بازار ماهی چرخیدن تا بابا به زعم خودش بهترین ماهی را انتخاب کند. آن وقتها هیچوقت هم اجازه نمی‌داد ماهی‌فروش ماهی را برایش پاک کند.  ما پیف پیف می‌کردیم و غر می‌زدیم. من و برادرم. بازار ماهی گرم بود و بوگندو و شلوغ و آدمها بزرگ بودند و ما را نمی‌دیدند. وقتی بابا بهترین و بزرگترین ماهی را انتخاب می‌کرد برمی‌گشتیم. بعد وقت پاک کردن ماهی بود. اینجاها را مادرم غر می‌زد. با اینکه بابا خودش ماهی‌ها را پاک می‌کرد ولی فلس ماهی می‌چسبید به کاشیهای آشپزخانه. همه جا می‌شد خون و محتویات شکم ماهی. آشغال بوگندویی به جا می‌ماند و مادرم می‌گفت چرا نباید ما هم مثل همه بدهیم ماهیمان را توی بازار پاک کنند و این بساط را نکشانیم به خانه.  بابا ...